مامان بزرگی مهربان
مادر که می شوی غم و اندوه و شادی ات هم رنگ دیگری میگیرد و همه اینها گره میخورد به حال فرزندت...
علی دوباره از مهد کودک به خونه مامان بزرگی برگشت
ماجرا از این قرار بود که علی تو این 3 ماه که تو مهد فاطیما بود همش مریض میشد هی میگفتن بدنش واکسینه میشه و مقاوم میشه ولی خبری نبود، دیگه تمایلی برای رفتن به مهد نداشت نمیدونم شاید به خاطر اینکه خاله هاش هم زود به زود عوض میشدند دیگه حتی جایزه هم کارساز نبود به این فکر افتادم که مهدت رو عوض کنم یه روز مرخصی گرفتم و رفتم به دیدن مهدهای مختلف مادر، امینا، روشنا، شکوفه های کرمان، هادی و هدی و ...
خلاصه از مهد روشنا بیشتر از بقیه خوشم اومد ولی همش فکر میکردم چجوری صبحها ببریمش من که تا ساعت 4 بعد از ظهر سرکارم ساعت 2 باباش بیاد این سر شهر دنبالش دوباره ساعت 4 چجوری بیاد دنبال من واقعا کلافه شده بودم نمیدونستم چکار کنم و چجوری برنامه ریزی کنم حسابی دلم گرفته بود
که مامان بزرگی گفت نمیخواد ببریش مهد کودک بیار پیش خودم ولی دلم نمیخواست دوباره مزاحم مامان بشم احساس میکنم که خیلی بی انصافم که نذارم مامان تو این سن و سال هم ارامش داشته باشه ولی وقتی مامان اصرار کرد من هم از خدا خواسته قبول کردم و یه آرامشی به زندگیم برگشت و از اول مهر علی دوباره مهمان خونه مامان بزرگی شد و خدا رو شکر که دیگه هم مریض نشد. علی جون باید خیلی قدر مامان بزرگت رو بدونی که اینقدر مهربونه و اینقدر هوامونو داره ،واقعا مادر همیشه بهترین پشتیبان بچه هاشه
خدایا
زیباترین لحظات را نصیب مادرم کن که زیباترین لحظاتش را به خاطر من از دست داد...


مامان بزرگی مهربان 
